بسم الله الرحمن الرحیم
می خواهم از زبان حضرت علی اکبر(علیه السلام) صحبت کنم
پدر گفت باید از مکه به سوی کوف حرکت کنیم.همه تعجب کردند ولی من خوب می دونستم که پدر خوب می دونه که داره چی کار می کنه.
همه جمع شدیم و حرکت کردیم تا این که به کربلا رسیدیم.
حال و هوای عجیبی بود همه مات و مبهوت بودن.وقتی عمه می خواست از شتر پائین بیاد و من و عموم عباس به سمتش رفتیم و زانوهای خودمون و تکیه گاه عمه کردیم.پدر دستور دادن همین جا خیمه بزنیم.
عمه پیش پدر رفت و از اون خواست که از اینجا زودتر بریم، نفهمیدم بینشون چی گذشت ولی خوب می دونستم که اینجا خبرایی هستش.
سپاه حر که کیلومترها ما رو تعقیب می کرد حالا دیگه با اضافه شدن سپاه کوفی ، سپاه بزرگی شده بود...
عصر روز نهم عاشورا عمو عباسم به سمت سپاه دشمن رفت، نمی دونستم چی شده که عمو رفته پیش سپاه دشمن ولی بعدش فهمیدم که بابام یک روز از اونها توسط عموم مهلت گرفته ...
شب پدر همه رو جمع کردن و گفتن فردا هممون شهید می شیم هر کی می خواد بره که من حقی که بر گردنتون دارم و بر می دارم.
اشکام سرازیر شد تا حالااین قدر بابام و غریب و ندیده بودم...
یعنی فردا هممون می ریم؟حتی بابا
مگه عموعباس مذاره کسی به بابا نزدیک بشه؟
مگه می شه کسی بخواد به بابام جسارت کنه؟
تشنه بودیم و آبی برای نوشیدن نبود، داداش اصغرم خیلی تشنه بود وقتی می دیدمش گریم می گرفت و از روش خجالت می کشیدم، با نگاهش انگار میخواست بگه داداشی واسم آب نمیاری؟...
صبح عاشورا شد...
هوا گرم بود، تشنه بودم
عظم میدان کردم،از پدر اذن خواستم و گفتم ای پدر جان رخصتی ده تا دمار از روزگار دشمنانت در بیاورم
اشک در چشمان پدر حلقه زد،من و در آغوش گرفت و محکم فشرد
حس خوبی بم دست داد ،دوست داشتم فقط بابام و ببوسم
سخت بود، جدایی...اونم از پدر که عاشقش بودم و می دونستم اونم عاشق منه
خودم به کنار چه طور می تونستم غم و ناراحتی بابام و تحمل کنم...
سمت میدان رفتم...
ابتدا هر کس از سپاه دشمن که من و می دید فرار می کرد ، فک می کرد که جد بزرگوارم جوان شده ولی فرمانده ی آن ها اعلام کرد که نترسید این فرزند حسنیه
خودم معرفی کردم:
من علىبن الحسین هستم...
هر کی سمتم میومد با شمشیر جانش را می گرفتم، می خواستم از پدرم دفاع کنم، می خواستم از ناموسم دفاع کنم...
می خواستم به پدر بگم که ببین پسرت بزرگ شده، ببین که داره ازت دفاع می کنه...
خسته شدم، تشنه بودم ، تیری سمتم اومد ، گفتم تمام شد و پدر تنها شد، چشمانم را بستم ولی از تیر خبری نبود...
تیرهای بعدی هم همین طور اومدن و یکی پس از دیگری قبل از این که به من برسن منحرف می شدن، نگاهی سمت پدر انداختم و دیدم با بالای تپه ای ایستاده و رزم من و تماشا می کنه، خوب که دقت کردم دیدم این پدر هست که با گوشه ابروی خود تیرها رو منحرف می کنه...
انرژی دوباره گرفتم و شروع به پیکار کردم...
ولی این بار دیگر تابی نداشتم، هوا تیره و تار گشته بود،حتی توان سواری بر اسبم رو هم نداشتم
سمت پدر رفتم...
همدیگه رو در آغوش کشیدیم
کفتم بابا تشنمه و دیگه توانی ندارم، در واقع بهش گفتم که نظرش و از من برداره و اجازه شهادت و بم بده
گفت زبانت را بیرون بیار زبان خشک شده ام را در دهانش گذاشت ، دهان پدر از زبان من هم خشک تر بود...
خوب می دونستم که پدر آبی نداره و خوب می دونستم از من تشنه تره و خوب می دونستم پدر دوست داره آخرین بوسه را همانند اولین بوسه ای که در لحظه تولد بر لبانم زد بزنه ولی شاید روش نمی شه و...
ولی با این حرفم توانستم باز هم گرمی لبان پدر را احساس کنم
دوستت دارم پدر جان...
عظم میدان کردم، چند نفر از افراد دشمن با هم بهم حمله کردن و تیرهای دشمن روانه ام گشت...
خون زیادی از بدنم رفته بود و می دونستم که دیگه کارم تمومه
بی حال شدم مقداری از خونم بر روی چشمان اسبم ریخت و اسب به اشتباه سمت لشگر دشمن می دوید و من با چشمهایی نیمه باز فقط بابا رو تماشا می کردم و گریان از این بودم که دارم اون و میون این همه دشمن تنها می ذارم...
اسب ایستاد، نمی دونستم چی شده،نگاهی انداختم و دیدم آدمای زیادی دورم وایسادن و شمشیرهاشون بالارفته و ...
|
|
حاج محمود کریمی | ||||
|
|
علی اکبر مولا علی اکبر |
MB 4.98 |
''53 : '10 |
| |
|
| |||||
|
|
حاج محمود کریمی | ||||
| علی علی علی اکبر |
MB 2 |
''23 : '4 | |||
|
|
حاج محمود کریمی | ||||
|
|
باید برای طور کلیمی درست کرد سجاده ای گرفت و حریمی درست کرد |
MB 4.51 |
''52 : '9 | ||
|
|
حاج محمود کریمی | ||||
|
|
پیغمبرانه بود ظهوری که داشتی خورشید بود جلوه طوری که داشتی |
MB 3.41 |
''28 : '7 | ||
|
|
حاج محمد رضا طاهری | ||||
|
|
یک ضریح امشب تو رویاهات به پا کن |
MB 3.05 |
''40 : '6 | ||
|
|
حاج محمد رضا طاهری | ||||
| بشنو بانگ تکبیر از کوی مدینه چشم اهل عالم شد سوی مدینه |
MB 2 |
''23 : '4 | |||
|
|
حاج محمد رضا طاهری | ||||
|
|
بگشای جشم معرفت مرآت سبحانی ببین |
MB 4.51 |
''52 : '9 | ||
|
|
حاج محمد رضا طاهری | ||||
|
|
باز تو هوای عاشقی وقت نفس کشیدنه لحظه پر گشودنو تا به خدا رسیدنه |
MB 3.41 |
''28 : '7 | ||
|
|
سید مهدی میرداماد | ||||
|
|
علی علی علی اکبر |
MB 2.50 |
''28 : '5 | ||
|
|
سید مهدی میرداماد | ||||
| باید برای طور کلیمی درست کرد سجاده ای گرفته حریمی درست کرد |
MB 2.89 |
''19 : '6 | |||
|
|
سید مهدی میرداماد | ||||
|
|
مدینه باز دل بی قراره زمین پر از عطر بهاره |
MB 1.96 |
''17 : '4 | ||
|
|
سید مهدی میرداماد | ||||
|
|
ساقی بیا که مشکلم آسان نمی شود جامی بریز باده که پنهان نمی شود |
MB 3.16 |
''54 : '6 | ||
ای سرو بوستان ايستادگی! ای زيباترين گل باغ حسين (ع)! ای جوان رعنا و رشيد حسين (ع) ای علی (ع) را يادگار! ای علی اکبر! گلستانی از زيباترين گل های فداکاری! و دريايی از آبی عطوفت را دل دل خود، جمع داشتی، لوح عاشورا، در انتظارِ قلم شمشير تو نشسته تا خاطره دلير مردی های بدر و حنين را بر آن نقش نمايی و تمثال قدم های رسول خدا (ص) را بر پهنه کربلا حک کنی.
تو که در صورت و سيرت شبيه ترين بودی به پيامبـر خير و برکت (ص)! ســـلام و درود بی پايان بر صورت و سيرت پيامبر گونه ات.
در 11 شعبان حضرت علی اکبر (ع) فرزند بزرگ امام حسين (ع) در سال 33 قمری در مدينه ديده به جهان گشودند.
مادر بزرگوار ايشان ليلا دختر ابى مره میباشد. وی زمانى چند در خانه امام حسين عليه السلام به سر برد و روزگارى در زير سايه حسين (ع) بزيست.
ليلا براى امام حسين (ع) پسرى آورد، رشيد، دلير، زيبا، شبيه ترين كس به رسول خدا صلى الله عليه و آله رويش روى رسول، خويش خوی رسول، گفت و گويش، گفت و گوى رسول خدا صلى الله عليه و آله؛ هر كسى كه آرزوى ديدار رسول خدا را داشت بر چهره پسر ليلا مى نگريست، تا آنجا که پدر بزرگوارش می فرمايد:
«هرگاه مشتاق ديدار پيامبر مى شديم به چهره او مى نگريستيم».
به همين جهت روز عاشورا وقتى اذن ميدان طلبيد و عازم جبهه پيكار شد، امام حسين (ع) چهره به آسمان گرفت و گفت:«اللّهم اشهد على هؤلاء القوم فقد برز اليهم غلام اشبه الناس برسولك محمد خلقا و خلقا و منطقا و كنا اذا اشتقنا الى رؤية نبيك نظرنا اليه...».
ماه می تابد بر سر ما/ خدا را شکر/ بی صاحب نیست مملکت ما/ خدا را شکر/ انقلاب مان هر روز محکم تر از دیروز است/ خدا را شکر/ دینمان اسلام است/ خدا را شکر/ شیعه ایم / خدا را شکر/ فرش ولایت را با رگهای قلبمان بافته اند / خدا را شکر/ پدرانمان را تقدیم انقلاب کردیم/ خدا را شکر/ ۸ سال خون دادیم و معرفت گرفتیم/ خدا را شکر/ ۸ ماه فتنه را تمام کردیم / خدا را شکر/ رهبرمان کوثر است/ خدا را شکر/ دشمنان او ابترند/ خدا را شکر/ در پی نماز صبح "اللهم احفظ قائدنا الخامنه ای" می خوانیم/ خدا را شکر/ دست خدا بر سر ماست/ خدا را شکر/ خامنه ای رهبر ماست/ خدا را شکر... اهل کوفه نیستیم/ خدا را شکر/ تا خون در رگ ماست خامنه ای رهبر ماست/ خدا را شکر... / زنده با این نجواهاییم و بی این شعارها می میریم/ خدا را شکر
حاج مهدی اکبری - ماه به چشمای قشنگ تو حسادت می کنه
حاج سعید حدادیان - هله مژده ده که سپاه گل زده خیمه
حاج عبدالرضا هلالی - ابر شادی رو دنیا برف شادی می باره
حاج عبدالرضا هلالی - دسته دسته گل به پای اون می ریزه
حاج عبدالرضا هلالی - مژده بدید به دلها که شام غم سر اومد
حاج عبدالرضا هلالی - شب عشق و شور ارباب دو عالم اومده
حاج محمود کریمی - علی علی اکبر مولا علی اکبر
حاج محمود کریمی - الله اکبر به علی اکبر
حاج محمود کریمی - ای ثانی حیدر موذن محشر
حاج محمود کریمی - لالاییه خواب اکبر با امیرالمومنینه
حاج محمود کریمی - مثل رویا تو خواب هر شب من قدم می زاری
حاج محمود کریمی - روی گنبد آبی آسمون
کربلایی جواد مقدم - فلک یک آسمان خورشید ماه و اختر آورده ( شعرخوانی )
کربلایی جواد مقدم - اومده شبه المصطفی موذن کرب و بلا
احمد نیکبختیان - شده دنیا پر از رویا غزل خونه همه دلها
نریمان پناهی - عالم هستی مریدش آمد مولا علی اکبر
حاج مهدی سلحشور - آسمونیه نفساش حیدریه قد و بالاش
حاج محمد رضا طاهری - شب شب نغمه و آوازه
همسرم با صدای بلند گفت: تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دخترت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه رو به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. دخترم "آوا" بنظر وحشت زده می آمد .اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم: آوا جان، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم.
آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خورم. ولی شما باید . . .
آوا مکث کرد و ادامه داد: بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟